عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اولین دیدار سارینا و دریا... ( سفر شمال )

سلام به عسل خودم..... این پست مربوط می شه به اولین سفر دخترم به شمال...   سری قبل که شما هنوز تو جمع مون نبودی، با عمو بهروزشون (بابای ستایش و سنا) رفته بودیم شمال، که خیلی خوش گذشته بود . علت اصلی لذت سفر به شمال این بود که عمو بهروز اهل شمال هست و جاهای دیدنی و زیبایی ما رو برد... خلاصه اینکه بعد از برنامه ریزی هایی که با دوست های بابا محمد انجام دادیم، در نهایت برنامه این طور شد که بعدازظهر روز  چهارشنبه ( اول خرداد ماه ) به سمت شمال حرکت کنیم.   ساعت ٢ بعدازظهر بود که به همراه کوثر و ستایش و سنا و مامان و باباهاشون حرکت کردیم. یکی از خوبی های این سفر این بود که توقف های زیادی...
16 خرداد 1392

نی نی های فضول سارینا خانوم...

سلام مامانی جون...   دلم برات بگه که، ما تو خونمون چند تا نی نی فضول داریم که همش کارهای بد می کنند و سارینا خانوم مامان شون هست ... بله عزیزم، ماشالاه ماشالاه از هیچ نوع فضولی دریغ نمی کنی و انواع راه ها رو برای انجام دادن کارهایی که نباید انجام بدی، بلدی. ما که واقعا بعضی مواقع از دیدن کارهات، دو تا چشم هامون گرد می شه!!!! یک چند مدتی هست که از طریق عروسک هات دست به هر وسیله یا کاری می زنی و گناهش رو گردن عروسک بیچاره ات می اندازی...   آره مامان جان، کاملا در عکس های پایین واضح هست که عروسک بی زبون بیچاره رو به چه فضولی هایی وامی داری: نی نی فضول، رومیزی که برای میز تلویزیون بوده رو برداشته !!!...
12 خرداد 1392

سارینا جونم در 25 امین ماه زندگی اش...

سلام به دختر گلم... این پست مربوط می شه به بعضی از کارهای شاخصت در ٢٥ ماهگی ... همچنان تقلید پذیری رو در حد المپیک ادامه می دی...جدیدا هر اتفاقی رو که من برای بابا تعریف می کنم ، شما هم باید بعد من، همان اتفاق رو با تمام حرکات مثل من و با هیجان خاصی برای بابا دوباره تعریف کنی. وقتی در عالم خودت هستی و حواست به اطراف نیست، با خودت یا عروسکات حرف می زنی و از انواع کلمات و صداهای عجیب و غریب استفاده می کنی. شب ها که مثلا در رختخواب خوابت نمی بره، بیشتر با انگشت هات دوست داری اعضای خانواده مان رو بشماری، به این صورت که دونه دونه به انگشت هات اشاره می کنی و می گی: مامان .... بابا .... ...
7 خرداد 1392

کارهای سارینا خانوم در23 و 24 ماهگی اش ... (باز هم با کلی تاخیر)

سلام مامان جون... باز هم جز عذر خواهی نمی تونم کاری کنم، می دونم که خیلی پست های عقب افتاده دارم که باید وارد کنم ... ولی یک کمی بهم حق بده چرا که تنها وقتی که برای نوشتن دارم مربوط می شه به آخر شب بعد از اینکه شما در خواب نازهستین....       حالا بریم سر اصل مطلب کارهای خانوم خانوما در 23 و 24 ماهگی از زندگی اش: دوست داری که بیشتر کارهات رو خودت انجام بدی. مثلا در غذا خوردن که باید بیشتر لقمه ها رو خودت با قاشق بخوری یا در لباس پوشیدن،  حتی بعضی مواقعی که می خواهیم بریم بیرون باید خودت لباس هات رو انتخاب کنی و در تمام انتخاب هایت روسری و ژاکت ات همیشه هست و کم کم که داره هوا گرم می شه، ژاکت ر...
7 خرداد 1392

تشکر سارینایی.......

سلام ... طبق معمول مامان هزار بار فدات بشه که این قدر باادبی... بله عزیزم، تشکر کردن رو یاد گرفته ای، اون هم به سبک سارینایی.     روز بعد از جشن تولدت برای ناهار رفتیم خونه مامان جونی شون.بعد از اینکه ناهارت رو خوردی از جات بلند شدی و خطاب به مامان جونی گفتی: مامان ... مامان.... دَدَ...دَدَ                   ( ترجمه: مامان جونی...مامان جونی...دستت درد نکنه) یعنی واقعا برای اولین بار بود که این حرکت رو ازت می دیدم و هیچ آموزشی رو هم من یا بابا بهت نداده بودیم. بعد از این حرفت چشم های من و باب...
31 ارديبهشت 1392

مراحل خوابیدن سارینا ... (در دوران ترک شیر)

سارینا جان، از اون شبی که دیگه بهت شیر ندادم و بدون شیر خوابیدی ( 17 فروردین ) ... دیگه اصلا از من شیر درخواست نکردی و با اینکه دلت می خواست ولی می دانستی که دیگه نباید بخوری... شب ها موقع خواب، باید مراحل به خواب رفتن شما انجام می شد و بعد ما می خوابیدیم.     اول از همه وقتی وارد رختخواب می شدیم، تازه خانوم یادش میامد که باید بازی کنه و خودت انواع بازی ها رو پیشنهاد می دادی و من و بابا هم چون بهانه جی جی رو دیگه نگیری، باید به حرفت گوش می دادیم. بله عزیزم، تازه ساعت 12 شب شروع می کردیم به کلاغ پر بازی کردن و تاپ تاپ خمیر و لی لی حوضک و ... بعد از گذشت نیم ساعت بازی کردن، دیگه برای خانوم تکراری می شد و شروع م...
31 ارديبهشت 1392

سارینا و کادوهای تولد 2 سالگی اش...

سلام مامانی... امسال هم مثل تولد پارسال، مهمون ها مون لطف کرده بودند و برای تولدت هدیه آورده بودند .... دست شون درد نکنه، یک سری از فامیل کادوهاشون نقدی بود و یک سری هم لباس و اسباب بازی بود...   این عکس ها رو هم بابا محمد روز بعد از تولدت، از شما گرفته که در حال بازی با اسباب بازی هات هستی...   ولی بگم که این اسباب بازی ها هم فقط برای چند ساعتی تونست سر شما رو گرم کنه و بعد از یک مدتی دیگه طرف شان نمی رفتی و مامان محدثه بهتر دید که فعلا اسباب بازی ها از جلوی چشمت دور بشه و بعد از یک مدتی که دوباره برات تازگی داره، اون ها رو بهت بده.   این هم دو تا عکس از روز بعد ...
29 ارديبهشت 1392